تبليغاتX
رستاخیز







رستاخیز

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی * که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

گاهی اوقات دلم از غنچه هم تنگ تر می شود .

به نام او که با قلبهای شکسته است

گاهی اوقات دلم از غنچه هم تنگ تر می شود . آنقدر ناامیدی و افسردگی بر قلبم چیره می شود که آرزو می کنم هرچه سریعتر غنچه ی دلم گشوده شود و مرا از این سیاهچال نا امیدی برهاند . گاهی اوقات او آنقدر قلبم را می شکند که طنین شکستنش گوش فلک را کر می کند .ولی قلبم خود را از همه پنهان می کند . که مبدا ناکسی بخواهد او را شکسته بندی کند. چون او منتظر همان کسی است که خالق این قلب است . همان کسی که نور وجودش را در آن دمید . یعنی او درصدد بند زدن این قلب شکسته بر می آید ؟!! خودش می گوید که با دلهای شکسته است . اِنّ الله فی قلوب المُنکسر . هرگاه که این کلام نورانی را می شنوم . احساس شعف و شادمانی تمام وجودم را فرا می گیرد . می دانم که اکنون صدای بی نوای مرا می شنود به او می نگرم ولی صدایی نمی شنوم . آنقدر منتظر می مانم که پاسخ تمام نجواها و گریه هایی که با تو داشته ام را بگیرم . این غنچه ی خفته و بسته هر روز به امید نیم نگاهی از سوی توست .

او می داند که  تو سمیعی ، تو بصیری .... و نور امید این واژه های حقیقی است که غنچه ی افسرده  را نوازش می دهد تا او را از این شب خفتگی بیدار کند . او با وجود توست که می شکفد . حیات دوباره می یابد و به آرامش ابدی دست پیدا می کند  .

 او به ألا بذکر الله تطمئن القلوب معتقد است و در پس و بلندی های روزگار به آن پناه می برد . آیا تو باز هم اورا نادیده  خواهی گرفت . می دانم که او عاشقانه دوستت ندارد . ولی دوستت که دارد . او می خواهد به پاس همین دوست داشتن به او نظری کنی . زیرا که او بی تو هیچ است و بس . 


  سلام دوستای گلم ....

از همه تون التماس دعا داریم ......

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

تا پیروزی ایران

"به نام خالق هستی"

سلام به دوستان گلم ، امیدوارم حالتان خوب باشد . بعد از این همه تاخیر آمدیم به این وبلاگ مادر مرده سری بزنیم . نو نوایی کنیم . تازه امتحاناتمان تمام شده  . داریم یه نفس راحت می کشیم . ولی تازه اول بد بختیامون هست . یک معضل بزرگتری در راه داریم  که باید پشت سر بگذاریمش . من امروز آمدم با شما حال احوال بکنم . درباره ی اتفاقاتی که اخیراً در ایران به وجود آمده است صحبت کنم . در حقیقت درباره ی انتخابات .

یک چیزی بگم بین خودمان بماند . روز انتخابات ما به سرزمین مادریمان سفر کردیم . تا آنجا رای را در صندوق بیندازیم . از آنجایی که هنوز 18 سالمان کاملا تمام نشده . با خود گفتیم برویم در انتخابات شرکت کنیم آخر هنوز از قانون سن رأی دادن اطلاع دقیقی نداشتم و از هر کسی هم که می پرسیدم جواب درست و حسابی نمی داد . با این حال همراه خانواده به مدرسه ای نزدیک خانه ی پدربزرگم رفتیم تا رأی بدهیم . در صف ایستادیم . پنج تا از خانم ها و پنج تا از آقایون را تو می فرستادند . خلاصه  داخل شدیم به مامانم گفتم که شناسنامه ام را به خانمی که آنجا بود نشان بده تا ضایع نشوم . ولی چیزی که انتظارش را داشتم به حقیقت پیوست . و من هم مثل بچه ی آدم دمم را گذاشتم روی کولم و محترمانه بیرون آمدم . خلاصه با ضایعگی تمام رفتم ....

ولی مهم تر از همه چیز حضور بود ...حضور...

من نمی خواهم بگویم که چه کسی در این انتخابات از همه بهتر هست ، یا شما به چه کسی رای دادید ، یا چرا به او رای داده اید . چون هر کس نظری دارد و نظر هر کس محترم . من می خواهم بگویم الآن که آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور این ملت و سرزمین انتخاب شده اند . همه باید برای پیروزی این انقلاب و ایران عزیز پا به پای رئیس ملت تلاش کنیم . نه اینکه اغتشاش ایجاد کنیم و گزک دست دشمن بدهیم که آن بی شرفها برای ما دلسوزی کنند . آخر یکی نیست به آنها بگوید به شما چه ربطی دارد که از آشوب گر ها حمایت می کنید . اول بروید گند و فضاحت خودتان را توی دنبا جمع کنید بعد بیایید در مورد دموکراسی ایران اظهار فضل کنید .حرصم از این در می یاد که آنجلا مرکل در این خصوص اظهار نظر می کند . هیچ کس نیست به او بگوید برو کشک تو بساب . یا اون اوبامای فلان فلان شده .....       یعنی کارمان باید به جایی برسد که سر کرده ی گروهک  منافقین ، مریم رجوی درخواست دوباره برگزار شدن انتخابات را بکند ؟؟؟!!! 

 ولی ما که نتوانستیم رأی بدهیم همه دودش رفت توی چشم ما . امتحاناتمان زودتر برگزار شد . وقت بین امتحانات کم بود بعضی از امتحانات را هم به خاطر همین وقت کم بد دادیم . به قول دبیر فیزیکمان بوی گند سیاست می یاد . (گند ش رو غلیظ بخونید ) در این مدت من و معصومه خیلی بحث کردیم . با هم اختلاف نظر داشتیم . ولی به این نتیجه رسیدیم که بحث نکنیم بهتر است . چون ممکن بود آخرش به دعوا بینجامد . در هر صورت این انتخابات با حضور حداکثری مردم برگزار و رئیس جمهور هم مشخص شد و در حال حاضر وظیفه ی ما با وجود همه ی مشکلات این است که به فرمایشات رهبر عزیزمان عمل کنیم تا از این دسیسه چینی ها جلوگیری کرده باشیم .

و در آخر من و معصومه از شما می خواهیم که برای ما دعا کنید چون داریم به لحظات مهم زندگی مان یعنی کنکور نزدیک می شویم و شاید چند آپ دیگر داشته باشیم و خداحافظی تا تیر ماه سال 89

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

            عالم پیر به یک باره جوان خواهد شد...

سلام دوستان عزیز

سال نو و عید نوروزتون مبارک

انشاالله که توی این سال جدید به تمامی آرزوهاتون برسید.راستش من خیلی بلد نیستم که خوب حرف بزنم ولی امیدوارم که این تبریک کوچیک و خالصانه من رو که از صمیم قلب بود،پذیرا باشید.

سال ۸۷با ۳۶۶ روزش گذشت و تمام شد.دست روزگار ،در هر روزش سرنوشتی را برای هر کس رقم زد.خواه بنابر میلش بود و گاه بر خلافش.اما او کاری به میل من و تو ندارد.این ما هستیم که باید خودمان را به دست او بسپاریم.

با همه این حرفها سال ۸۷ برای من هم سال خوبی بود و هم بد.البته بدی هایش بیشتر بود و خاطرات شیرینی را برای من باقی نگذاشت.

از خوبیهاش این بود که این وبلاگ رو ساختم.که اونم البته...

این اولین پست منه که همین جور رو هوا نوشتمش.البته اگه قبلی هاش رو هوا نباشند..

اومدم که عید رو تبریک بگم.ولی بیشتر شد شبیه به یک درد دل.

در اخر،

امیدوارم که سال ۸۸ سال خوبی برای همه دوستان من باشه و دعا کنند که برای ما هم به خوبی رقم بخوره.ایشاالله که تو سال جدید همدیگه رو فراموش نکنیم...

خواستم آخرشو بایک شعر تموم کنم که فقط همین شعر به یادم اومد:

یادها رفتند و ما هم رفته ایم از یادها

                         کی بماند پر کاهی در میان بادها...

التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

امروز غزه کربلاست

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

 چند روزیست که در و دیوار شهر را سیاه پوش کرده اند .مردمان شهر نیز همگی رخت عزا بر تن دارند .چند روزیست که آسمان شهر شبها از ناله ی مردمان پر می شود . از صدای گریه ی آنها ستون ها ی عرش می لرزد . سرمای سوزناکی که تا مغز استخوان نفوذ می کند ، مانع از عزاداری آنها نمی شود شاید خیلی ها هم ندانند که برای چه آمدند هدف چیست ؟! اما در اعماق وجودشان چیزی آنها را به اینجا می کشاند .آری … این مغناطیس حسین (ع) است که سراسر دل های عاشقانش را به سوی خود جذب می کند . دیروز حسین (ع)فریاد می زد:"هل من ناصر ینصرنی " ؟! … و امروز در اینجا مردمان لبیک می گویند . ولی افسوس که چند قرنی دیر شد . اگر مردمان امروز در صحرای کربلا بودندشاید شمار یاران حسین (ع) بیش از هفتادو دو تن بود . شاید داستان را برای ما پدر ها و مادر ها جور دیگر تعریف می کردند . اما نه…  اگر به غیر از این بود این عزتی که امروز حسین (ع) دارد . دیگر در میان مردم شناخته شده نبود . باید حتما شیر خواره ای گوش تا گوش حنجرش را می بریدند . حتما باید پدر تکه های بدن علی اکبرش را در عبایش می گذاشت . حتما باید دو دست و دو چشم و فرق سری فدا می شد . باید مشکی پاره می شد . باید زنی یک شبه بر تمام مو هایش گرد سپید رنگ می نشست .حتما باید دخترکی سه ساله در فراق دیدار پدر جان می سپرد و حتما باید ذوالجناحی تنها و بدون سر نشین بر می گشت تا کربلا ، کربلا می شد .

.

.

.

در خلال اتفاقات روز مرگی ، یک حادثه ایی در گوشه ایی نه چندان دور از ما در حال رخ دادن است . امروز عاشورا و اینک غزه کربلاست ، امروز صهیونها لباس شمر و یزید یر تن کرده اند و در مقابل ملت مظلوم غزه قد علم کرده اند . سپاه کفر هر روز که می گذرد سنگدل تر می شو د . هر روز حربه ایی  جدید را رو می کنند . یکبار از آسمان و یکبار از زمین . آنان راه آب را بستند و اینان راه انسانیت . آنان هفتاد و دو تن را شهید کردند و اینان یک ملت را . اما فرقی نمی کند هر چند که یزیدیان امروز پست تر شده اند و دامنه ی فجایعشان اینقدر گسترده شده ، اما سر انجام یکی است . دردیروز یزیدیان هیچ یک از سربازان حسین را زنده نگه نداشتند . اما نتوانستند روح مجاهدت و ایثار گری و ازاد مردی را در خاک کنند . با گذشت زمان و مجهز تر شدن سپاه کفر ،هنوز همه می دانند که نتیجه ی جنگ یکی است . هنوز هم همه می دانند که اگر مظلوم بی دفاع را در مقابل چشمان جهانیان سر بر نیزه ها کنند ، نمی توانند بر پیروزی او سر پوش بگذارند .

 سران سرزمین عرب که همچون کوفیان دست از بیعت شسته ، به همراه گرگ صفتان روزگار به تماشای جنایات این مردمان نشسته اند . آنان ندای کمک خواهی برادران دینی شان را نمی شنوند . فریاد عدالتخواهی غزه در خنده های کفتار گونه ی شان گم می شود و آنان هر روز بیشتر در منجلاب بی عرضگی شان دست و پا می زنند . سران کشور های عرب دو دست قرض گرفته اند و با دستان خودشان گوش هایشان را گرفته اند و با دو دست دیگر کف می زنند تا مبدا لحظه ایی به خود بیاییند . کوته بینی تا چه اندازه ؟! یعنی انان فقط تا جلوی بینی شان را می بینند ؟! چشمانشان یارای دیدن ندارد و گرنه افق بی کران تر از اینها ست ...

بدون شرح   بدون شرح

ما هر روز دست بر دعا بر می داریم و از خدا می خواهیم تا وعده ی الهی اش را محقق سازد . همان وعده ایی که قولش را داده بود " نصر من الله و فتح قریب و بشر المومنین " . خداوند در قرآنش متذکر شده : " که ما دو بار بنی اسرائیل را بر شما چیره می کنیم ولی بعد چنان آنان را عذاب می دهیم که به دنبال سوراخ بگردند و سپس از سوراخ  ها بیرونشان می کنیم و عذابشان می کنیم " . دفعه ی اول زمان موسی بود که عاقبت بنی اسرائیل نتیجه ی کار خود را دید و بی شک دفعه ی دوم امروز است و ما منتظر وعده ی صدق الهی ...

خدایا خودت گفتی : " ان الله لا تخلف المیعاد " پس نگذار این گرگ صفتان بیش از این بتازند و گستاخ شوند .

تمامی این حوادث در ماهی رخ داده که آن را ماه پیروزی خون بر شمشیر می نامیم . هیچ چیز تغییر نکرده فقط شیطان مجهز تر شده . گرنه اینان هماه یزیدیان اند و مردم غزه حسینیان .

ما در خاطرمان از عاشورا و کربلا و حق و باطل ، چیزی جز پیروزی  "حزب الله " را به یاد نداریم .

 

                         کل یوم عاشورا 

                                                      و کل ارض کربلا

 


  پی نوشت :

۱- سلام دوستان ببخشید از این غیبت چند ماهه از اونجایی که ما بچه های درس خونی هستیم .اصلا وقت نمی کنیم که به اینترنت سری بزنیم چه برسه به اینکه وبلاگ رو به روز کنیم .

۲ـ این فجایع غزه  دل هر انسانی رو به درد می یاره . واقعا ببخشید که یه چنین عکسی رو گذاشتم . عمق فاجعه از این تصویر ها انقدر بیشتر هست که ...

۳ـ خاک تو سر هر چی دموکراسی ، سازمان ملل ، قرداد طرفداری از کودکان دنیا ، سران عربستان ، افتخار بوش به خودش (قلمبه ی اعتماد به نفس ) ، اوباما ،  وزیر بازرگانی اوباما ،سگ دختر اوباما . آخیش راحت شدیم . دلم خیلی پر بود .

۴ـ خداوندا حق را بر باطل پیروز کن .

۵ـ فعلا خداحافظ دیگه معلوم نیست که کی می یایم و لی می یایم ....

۶ـ التماس دعا ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

زندگی نامه ی یک عاشق ،که زود پر کشید...

 

 

                                           بسم رب الشهدا و الصدیقین

                                            شهدا شمع محفل بشریتند

خدایا !می خواهم چهره ی شهید را ترسیم کنم.دستم می لرزد ،قلبم می تپد که نمی توانم..تو یاریم ام کن.

خدایا او راه تو را پیمود و رضای توراخواست و به سوی تو پرواز کرد..مرا نیز یاری کن که چنین باشم..

در نمایشگاه دل به تلاش ایستادم تا زیباترین سوز را پیدا کنم.زیباتر از ترانه ی شهید نیافتم که آخرین ترانه ی او بود:

آن دوست به روی ما بخندند یا نه؟ 

                   این نامه ی هجر را ببندند یا نه؟

                                     گلپیرهن سرخ شهادت را،

                                                        بر قامت قد ما پسندند یا نه؟

آری این کلام شهید است..مهندس ابوالحسن آل اسحاق.در آخرین روزهای زندگی اش ،با دستانی نوشته بود که انگار دیگر فهمیده بودند زمینی نیستند ،افکاری که دیگر می دانستند رفتنی هستند.

به سال 1334 در جوار امیر المومنین،در نجف چشمانش را بر جهان گشود.. اذان را ایت الله میرزا باقر زنجانی در گوشش گفت که ندای انقلاب بود و او چه زود لبیک گفت..

تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه قدس تهران گذراند.و در تمام این مدت شاگرد اول بود.

بچه که بود به همراه خانواده در نیرو هوایی تهران زندگی می کردند که محل زندگی خانواده های افسران نیرو هوایی بود. یادش بخیر ..او و دوستش در جوب های شهرک قایم می شدندو منتظر می ماندند که انها از انجا رد شوند.وقتی که می آمدند انها هم تیر و کمانهاشان را آماده می کردند و چند دقیقه ی بعد صدای جیغ چند زن که ان طرف تر بودند به گوش می رسید...ابوالحسن و دوستش پاهای زنان را نشانه رفته بودند..

دوران دبیرستان را در دبیرستان فلسفی ،همان جایی که شهید رجایی شاگردانش را تربیت می کرد،گذراند..حالا دیگر جرقه های ایمان تبدیل به ریشه های اعتقاد شده بودند.

دیپلم ریاضی را که گرفت و بلا فاصله در کنکور شرکت کرد .در رشته ی مهندسی راه و ساختمان دانشگاه تبریز قبول شده بود.

فضای دانشگاه یک فضای انقلابی و ضد رژیم بود.و از همان جا وارد صحنه ی انقلاب شد.با شهید حمید سلیمی مبارزات و قیام خود را علیه دولت پهلوی انجام می داد.بار ها اخراجش کرده بودند آخر هم او را می شناختند و هم پدرش را .سالها بود که حاج اقا در زندان ها ی ساواک داشت شکنجه می شد.  می دانستند که او از چه کسی خط می گیرد .

او از همه لحاظ اول بود.از نظر حسن خلق بهترین و مهربان ترین بود.از جهت درسی زرنگترین در میان دوستان خود بود.از لحاظ خط و نقاشی یک هنرمند ماهر بود.از نظر صوت ،زیباترین صدا را داشت و قران را با لحنی زیبا قرات می کردو همین امر باعث شده بود که به رادیو اهواز برود و در انجا بخواند...روزی که خرمشهر آزاد شد، صدای اذانش را می توانستی کنار مسجد جامع خرمشهر بشنوی..

مدتی هم معاون استاندار ایلام بود .تا اینکه به او تهمت زدند که تو منافقی...این حرف برایش خیلی سنگین بود..ابوالحسن کجا و منافق بودن کجا..؟؟!

توانش را نداشت..استعفایش را نوشت و با دلی شکسته از آنجا رفت.

اواسط جنگ با اجازه همسر و پدر مادرش به جبهه ها رفت.عملیات بدر بود که با دوستانش در سنگری جمع شده بودند و ابوالحسن این چنین گفت:

دوستان شهادت آن نیست که تیری به قلب انسان اصابت کند و شهید شود.شهادت این است که توپی به انسان بخورد و بدنش تکه تکه شود به طوری که اجزای بدنش را در نایلونی جمع کنندو در قبر بگذارند....ورفت..

بالای برج دیدبانی ،مثل هر روز داشت دیده بانی می کرد...هواپیما ها ردش را گرفته بودند .حالا دیگر توپ دشمن کار خودش راکرده بود .دوستانش اجزای بدنش را در نایلونی جمع کردند و پیش پدر و مادرش بردند.

روز اول عید بود که خبر شهادتش را برای خانواده اش آوردند...گفتند که 25 اسفند شهید شد.

خواستند به خانجان نگویند..اما وقتی که خانجان فهمید بقیه تازه خبر شهادت را شنیده اند با اشاره به آنها فهماند که خودم می دانستم..نمی خواد از من پنهان کنید.

.

.

.

         آنکس که تورا شناخت جان را چه کند؟

                                        فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

         دیوانه کنی،هردو جها نش بخشی

                                       دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

 

 


پ.ن۱:سلام دوستان

پ .ن۲:واقعا بابت این همه تاخیر کسل کننده ،معذرت می خوایم(مریم هم معذرت می خواد..)کی می گه درس خوندن کار شاقی نیست؟؟والا دارن پوست مارو می کنن.بوگرفتگی این وبلاگ هم به دلیل کار شاق کردن ماست..وقت نمی کنیم حتی غذا بخوریم...والا(حالا یکی نیست بگه که روزی چند ساعت درس می خونی یا؟؟مریم می گه)

پ.ن:عوضش حالا اومدیم و تا یک ماهی دوباره پیدامون نمی شه .

پ.ن:این چند پست آخر همه اش شد درمورد من و خانواده ام..وقته شه که مریمم یه آستینی بالا بزنه..البته شما هم خیلی لطف کردین که مارو تحمل کردین!!!!

پ.ن:دست همه ی کسانی که توی این چند وقت به ما سر زدن هم خیلی خیلی درد نکنه..!!

پ.ن:کسی که  داشتم در موردش براتون می نوشتم ،دایی ام بود...که هیچ وقت ندیدمش..همه ی اینا هم توصیفایی بود که توی این سالا از بقیه شنیدم.همیشه آرزو داشتم و دارم که خوابشو ببنیم..اما تا حالا ما رو لایق ندونسته که پا توی خواب سنگین ما بذاره..

پ.ن:دو تا دین بود که روی گردنم سنگینی می کرد...یکیش در مورد خانجان و حالا در مورد دایی ..امیدوارم که تونسته باشم خوب حقشونو  ادا کنم..

پ.ن:التماس دعا

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

مادر بزرگ قاصدکها

به نام خداوند جان و خرد  

نمی دانم شما تا به حالا اینی را که می گویم حس کردید یا نه !! اما من هروز با این حس سر و کار دارم ...

داشتن یک مادر بزرگ و پدر بزرگی که حاضری برایشان جان بدهی...

کسانی که بعضی وقتها شاید از پدر و مادر واقعی خودت بیشتر دوستشان داری.

یادم می آید چند سال پیش را،آن وقت ها که هنوز خانجان راه می رفت و عصا پای سومش بود،آن وقت ها که چهره اش آن شادابی از دست رفته ی امروز را هنوز داشت...

من و فائزه خواهرم، همیشهآرزو داشتیم خانجان را خوشحال کنیم .وقتی ازش می پرسیدیم که چه کار کنیم تا او را شاد ببینیم،با همان زبانی که تماما ترکی بود و دست و پا شکسته ،زبانی نا مفهوم که از سکته ی 35 سال پیش به یادگار مانده بود،به ما می فهماند که قاصدک...

و منو خواهرم شادمان به دنبال قاصدک ...

زیر زمین خانه یمان همیشه تاریک بود و پر بود از گچ...گچهایی که مامان می گفت برای کارخانه ی حاج آقاست و از سالهایی که من و خواهرم نبودیم می گفت ...

و ما با ترس و لرز وارد زیرزمین متروکه می شدیم .مامان یک شیشه ی مربا به هرکداممان داده بود و ما به خانجان قول داده بودیم که پرش کنیم از قاصدک...وقتی که از زیر زمین بیرون می امدیم تمام لباسهایمان خاکی بود و دستهایمان تماما گچی ...

اما داشتن دو شیشه ی قاصدک و بعدش خوشحالی و لبخند و قربان صدقه هایی که به ترکی بهمان می گفت،می ارزید به تمام اینها..

و ان وقت خانجان آرام آرام  با عصایش راه می افتاد و می آمد  توی حیاط  و داد می زد:قزم ،گَلِم...(دخترم بیام؟)

و آن وقت من و فائزه فریاد می زدیم :نه نه خانجان یه وقت نیایا!!می خوایم یهو نشونت بدیم...  و خان جان ریز ریز می خندید...

وای که چقدر آن لحظه ها ناب بود...لحظه های پر از کودکی و شادی ..سالهایی که تمام دنیا به نظرمان همان خانه ی پدربزرگ بود ،همان حیاطی که فکر می کردیم بزرگترین حیاط دنیاست و ...

دیگر نمی دانستیم که وقتی مادربزرگ بیمار است باید دوا بخورد و ما باید ناراحت باشیم و سر و صدا نکنیم.دیگر گریه های پنهانی نیمه شب های مادر را نمی دیدم و صبح که پا می شدیم همه چیز مثل اولش بود.لبخند های زورکی مادر که آن وقتها زور و زورکی نمی دانستیم چیست.!

الان حاضرم که تمام دنیا را بدهم تا خانجان فقط یک قدم بر داردو راه برود .مثل ان قدیم  ترها کنار ما غذا بخورد و با ما روی زمین بخوابد.من دوست ندارم که خانجان روی تخت بخوابد ،فکر می کردم بعد از آن مریضی سختی که گرفت و افتاد..دوباره راه خواهد رفت ..افسوس که خیالی بیش نبود و من خوش خیالی می کردم..الان که بزرگتر شدم خانجان پیرتر شده یعنی ده سالی از این خاطره می گذرد و من هم ده سال جوانتر شدم..وخانجان ده سال شکسته تر ..الان هروقت که آب در گلویش می پرد چنان با سرعت به سویش می دوم که نکند یک لحظه دیر تر برسم و..ومن باشم یک دنیا پشیمانی..

به هر حال مادر مادرم است و خاطرش برایم عزیز...

و حاج اقا که وقتی که هنوز 5-6 سال بیشتر نداشتم برایم یک سرویس ملامین را که به او هدیه داده بودند را برایم  کنار گذاشته بود و گفته بود:دادم برای جهزیه ات شاید ان روز من نباشم و در جشن عروسی ات نبودم.خواستم هدیه ایی به تو داده باشم...وتمام اینها را نوشت و گذاشت توی کارتن ظرفها..ومن امروز اینها را می فهمم...

تا سال پیش توی مطبش کار می کرد..کتاب قانون را از بر بود و بیماران را هرروز تا ساعت 11 شب می دید...حالا یک سالی است که پایش را توی مجمع پژوهشگران طب بوعلی سینا ،که خودش راه انداخته بود نذاشته...بعد از ان سکته ی لعنتی...

آن شب را هنوز به خاطر دارم که همگی حاضر بودیم تا حاج اقا از مطب بیاید و برویم عروسی...توی راهروی حیاط بود که افتاد زمین...و من هراسان به سویش دویم با زبان ترکی یکجوری که به زحمت می شد فهمید چه می گوید ،ارام گفت :سکته کردم ...و من با گریه گفتم :خدا نکند..اینطور نگید ...ولی چه فایده که سکته ی مغزی کارش را کرده بود...

وقتی با چشمان گریان کنارش رفتم و به صورتش نگاه می کردم.آرام به من گفت :معصومه جان ببخشید شرمنده ام که عروسیتان را خراب کردم...گریه امانم را بریده بود و هق هقش تمام اتاق را پر کرده بود...با گریه من تمام اعضای خانواده هم شروع کردند به گریه کردن..وای خدای من ببین با این حالش از من معذرت خواهی می کند...!! فقط خدا می داند که ان شب چقدر گریه کردیم...با آن حال ،خودش را درمان کرد..آخر او قانون را خوانده بود و حالا برای خودش طبیبی بود...

تا قبل از آن که اورژانس برسد صورتش که کج شده بود ،برگشت...

فقط خدا می داند که ان شب  چقدر گریه کردیم...

.

.

دیگر نمی دانم به چه زبانی بگویم  که چقدر دوستشان دارم حتی شاید بعضی وقتها از  پدر و مادر واقعی خودم بیشتر...

.

.

.

 


پ ن ۱:.. ماه رمضان ،ماه میهمانی خدا بر همه شما مبارک...

پ ن ۲:وقتی که این مطلب را برای فائزه می خوندم .مجبور شدم تا نیمه ادامه بدم...آخه داشت گریه می کرد...

پ ن ۳:فائزه می گفت:شاید خوندنش برای دیگران جالب نباشه؟!

اما من گفتم :بلاخره که همه مادر بزرگ و پدر بزرگ داشتن که...می فهمن چی میگم...

پ ن ۴:حاج آقا می گه: منو خانجان ۶۰ سال با هم زندگی کردیم..اما ماه عسل عمرمون هنوز به ماه سرکه شیره تبدیل نشده...

پ ن ۵:من ترک نیستم اما مامانم ترک هستن...اصالتم برمی گرده به شیراز و اهواز...(می دونم به هم ربطی ندارن ولی قضیه اش طولانیه و داستان در اینجا نمی گنجه..) اگه بخوام بگم که کجا زندگی می کنم دیگه حتما شاخاتون در می یادبه قول یه بنده خدایی:همه جای ایران سرای من است...

پ ن ۶:راستی تولد امام حسن رو به همتون تبرک می گم

پ ن۷:امیدوارم که خوندنش خسته تون نکرده باشه ..

التماس دعا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط مریم و معصومه |

تحول ایجاد کنیم،حتی در خودمون!!

"یا مقلب القلوب و الابصار"

 

سلام دوستای گلم ...

می گن عصر ، عصر تکنولوژی و فناوری و ارتباطاته و همه چی پیشرفت کرده ... همه چیز از تلوزیون ، ویدئو ، موبایل و حتی بچه های الان  ... بچه های امروزی یه چیزایی می گن که ما بچه بودیم  این حرفا حالیمون نبود.  یا ما الان بعد از چند سال درس خوندن فهمیدیم ...

والا ما که بچه بودیم شبا که می شد از جن و روح و لو لو خور خوره می ترسیدیم . حا لا داداش ما بهش می گیم از چی می ترسی؟؟ 

می گه: من با خودم یه فکرایی می کنم!!

می گم چه فکرایی؟ 

می گه با خودم فکر می کنم  که  تروریست ها با تفنگاشون می یان خونمون رو محاصره می کنن و ما رو می کشن . ما رو که می گی دو تا شاخ تو کله مون بود چهار تا ی دیگه هم بهش اضافه شد  آخه یه بچه ی ده ساله  ...!!!

یا ما وقتی که بچه بودیم بهمون می گفتن که عزیزم بیا پیشم بشین برام حرف بزن ، ما شعر  دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده یا یه توپ دارم قلقلی می خوندیم حا لا بچه های الان  شعر و که قبول ندارن هیچی در مورد ازدواج و همسر آینده شرایط ازدواجشون صحبت می کنن  . واقعا دنیا عجب پیشرفتی کرده سطح فکرا خیلی بالا رفته ... ولی حرف من این چیزا نیست من دارم از یه چیز دیگه می سوزم اونم اینه که با این همه پیشرفت  و تغییر اتی که توی همه ی زمینه ها به وجود اومده چرا ما نباید به خودمون تکونی بدیم و یه خونه تکونی بکنیم . چرا سعی داریم همه چیز رو متحول کنیم  جز خودمون  .

به حال اون کسایی که بعد از چند سال زندگی  یکدفعه یه مسیر تازه ای در زندگی شون به وجود اومده و اون ها رو تغییر داده غبطه خوردم .

همیشه این حرف و می زنیم ، از شنبه دیگه شروع می کنم ... (پس چرا این شنبه نمی یاد آخه... )

 

 

 


 

 پی نوشت :

 

 

۱- این نوشته درد دل خودمه چون منم اینجوری شدم می گم از شنبه دیگه شروع می کنم . (به کسی بر نخوره )

 

۲- اگه تو حال و هوای خودتون متحول شدین و سیم رابط تون وصل شد ما رو فراموش نکنید . 

 

۳-ماه رمضون نزدیکه و در خونه ی خدا باز باز...خدا پشت در منتظره ماست ،روشو زمین نندازیم...

 

۴-از همه ی دوستانی هم که سر می زنن ،ممنونیم.

 

۵-التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

انتظار

  به نام تنها معشوق پایدار

 

آقایم سلام . کاش لایق بودم وجود فراتر از اقیانوست را ببوسم  و شمیم مست تر از گلت را ببویم . کاش کبوتری سبکبال در کهکشان مهر و عشق تو بودم و چکاوکی آشیانه بست در آلاچیق کویت .

هنوز در انتظارت نشسته ام . و می دانم که می آیی و تمام پرستو های  مهاجر را در ییلاق کویت ساکن می کنی ، می دانم تمام سلام ها و پایان تمامی خداحافظی ها خواهی بود . هنوز در انتظارت نشسته ام و هر صبح  و شام چشمان منتظرم را به عطر گل نیلوفر می آرایم . آه ! ای عصاره ی وجود حائل ضخیم فراق دریده می گشت و غم هجرانت به سر می آمد .

 آنگاه وصال رنگین ترین قصه ی آمالم با آهنگ سلام خوانده می شد . اما دریغ که عرصه ی انتظار تقدیر من شده است ! و مرا جز انتظار راهی نیست انتظاری طاقت فرسا ، که گنجینه ی سرخین سینه ام را صندوقچه ی گرد و غبار گرفته و تازیانه خرده از اظلام زمانه کرده است .

آقایم ! بیا که دیگر صبرم از جام وجود لبریز گشته  و مرا بیش از این توان نیست که بتوانم اشک فراقت را در چاه چشم به اسارت کشم .

بیا که گلهای بوستان حیات  انبیای آدم دستخوش شبیخون طوفان های خزان شده است . بیا که همسنگران خدا جو و عاشق پیشه ام یک یک شهید ظلمت زمانه گشته اند . بیا  و به انتظار پایان بخش و با حضورت به تار و پود خشکیده  ی جانهایمان طراوت و سرور را ارزانی دار .

 

                                                

 

                                                                                                رزمنده ای بسیجی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

تجربه ایی کاملا شیرین

به نام خداوند آسمانها وزمین و هر چه درآن است

 

سلام دوستای گلم داشتم با خودم فکر می کردم برای این پست چی بنویسم که برام یه اتفاق نا خوشایندی افتاد و تصمیم گرفتم براتون تعریفش کنم صبح ، مثل بچه های آدم از خواب بیدار شدم  بعد از اینکه کارامو کردم حدود ساعت یازده ونیم  قرار شد با پدرم برای درست کردن  mp4که زدم داغونش کردم  بریم جایی که خریدمش .ما هم آماده شدیم  موقع کفش پوشیدن نمی دونم چه مرگم شد که تصمیم گرفتم کفش خواهرمو بپوشم آخه کفش خودم بندی بود وحوصله ی بستنشو نداشتم  خلاصه کفش  و پوشیدم سوار ماشین شدم  تا یه جایی که رسیدیم باید ماشین رو پارک  می کردیم ویه قسمت تقریبا طولانی رو پیاده می اومدیم توی راه رفتن یه احساسی  داشتم انگار پام توش تنگ بود اذیتم می کرد  احساس می کردم که یه چیزی توی کفشم تکون می خوره ولی باز بی اعتنا شدم  و رفتم .  به مغازه هم که رسیدیم فروشنده گفت باید برین نمایندگیش ما هم اعصابمون بهم ریخته توی اون گرما می خواستم فحش عالم و  به این mp4 بدم . ماجرا همین جا که تموم نشد باید  پیاده می رفتیم دنبال مامانم  دوباره توی راه یه احساس بدی داشتم  به خودم گفتم آخه این چه غلطی بود کردم  می گن پاتون و تو کفش بزرگترا نکنید ها همین جاست  خلاصه مامانمو پیدا کردیم و سوار ماشین شدیم  باز باید  یه چند جایی رو  برای خرید می رفتیم . آرزو می کردم که زودتر برسیم خونه از شر این کفش  خلاص شم  رسیدیم خونه منم با چه خوشحالی  که  الان می رم  یه هندونه ی خنک  و باحال می زنیم تو رگ. در این توهم  بودم .

 

که  پامو از کفش بیرون آوردم  دیدم یه مارمولک خیلی تپل مپل مامانی  مثل فنر  از کفش بیرون اومد نامرد کوچولو هم که نبود اندازه ی کروکودیل بود ما رو که می گی  یه جیغ بنفش  کشیدم و فحش بود که نثار این موز مار کردم  دیگه داشتم بالا می آوردم آخه این اتفاق اولین بار که نبود ، تجربیات دیگه ای هم نظیر سوسک سیاه گنده ی سفت  و مارمولک  رو داشتم البته با کفش خودم .  برام تازگی نداشت  .

 

خداییش نمی دونم مارمولکه چه جوری دوام اورد !!! توی کفش ، تاریک ، بوی خوش پا وعرق  ... بیچاره  همین که پامو از کفش بیرون اوردم انگار از زندان گوانتانامو آزاد شده باشه ، نفس نفس می زد به تنفس مصنوعی احتیاج داشت . وقتی پامو گذاشتم خونه از هر چی هندونه ی خنک  و شربت  سیر شده بودم در واقع از زندگی سیر شده بودم فکرشو بکنید حدود دوساعت  با مارمولک  دست وپنجه نرم کنی  و زندگی مسالمت آمیزی رو داشته باشی  .....

 

 

  خود نامردشه


پی نوشت :

 

۱- خداییش ماه شعبان عجب ماه با حالی تولد های زیادی داره فردا هم تولد امام حسین (ع) هست این روز رو به همتون تبریک می گم .

 

۲-توصیه ی اخلاقی : هیچ وقت پاتون رو توی کفش بزرگتر ها نکنید. 

 

۳- قبل از پوشیدن کفش حتما حتما داخل کفشتون رو نگاه کنید . 

 

۴-این توصیه ها رو از یک داغ دیده جدی بگیرید .

 

۵- در ضمن این خاطره ای که نوشته شده برای من یعنی  مریم اتفاق افتاده .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |

به نام خدایی که دوستش دارم ...

سلام

بنا به درخواست دوست عزیزم پریسا جان چند تا از دوست دارم ها وندارم ها رو براتون می نویسم.

راستی من مریم ام...

 دوست دارم ها:

۱- دوست دارم پیش پیر مرد هایی که توی پارک ها هستن بشینم تا از اونا قصه ی زندگی شونو بشنوم .

۲- دوست دارم که پدر و مادر از من راضی و خانواده ام سلامت باشن.

۳- دوست دارم که توی آسایشگاه بچه های بی سرپرست باشم تا اونا رو از نزدیک حس کنم .

۴- من دوست دارم دست مامانمو ببوسم ولی همیشه خجالت می کشیدم .

۵- دوست دارم که طعم عشق حقیقی رو بچشم .

۶- دوست دارم عظمت  کعبه رو با چشمام ببینم ،نه از تلویزیون .

۷- دوست دارم کتاب آدمای بزرگ رو بخونم .

۸- دوست دارم گلزار شهدا برای امام حسین (ع) عزاداری کنم .

۹- بعضی اوقات دوست دارم که سر به سر داداش کوچیکم بذارم .

۱۰- شهدا رو خیلی دوست دارم وهمیشه آرزوی شهادت می کنم .

دوست ندارم ها:

۱- از دروغ ونفاق وخیانت متنفرم .

۲- دوست ندارم هیچ بچه ای و هیچ آدمی ،از گرسنگی بمیره .

۳- دوست ندارم بعضی ها شهدا ومقدساتمونو رو به باد مسخره بگیرن .

۴- دوست ندارم به خودم دروغ بگم .

۵- دوست ندارم کسی به من ترحم بکنه و و به دروغ ازم تعریف کنه .

۶- دوست ندارم وظایفی رو که خودم باید انجام بدم به من یادآوری کنن .

۷- از جو فروشان به ظاهر گندم نما متنفرم .

۸- دوست ندارم با زبونم به کسی نیش وکنایه بزنم و اون رو اذیت کنم .

۹-دوست ندارم توی کارام از دیگران تقلید کور کورانه کنم . 

۱۰-دوست ندارم از اون آدمایی باشم نمک بخورم ونمکدون بشکونم .

.

.

همین..


سلام دوستان

من معصومه ام و می خواستم ده تا از چیزایی رو که دوست دارم وندارم رو براتون بنویسم.

یعنی همونایی که پریسا ازم خواسته بود.

دوست دارم ها:

۱-من خدا رو خیلی دوست دارم ولی همیشه فکر می کردم که خدا از بنده ایی مثل من شرمنده ست.

۲-من مامان وبابام و مخصوصا پدر بزرگ ومادر بزرگم رو خیلی دوست دارم.

۳-عاشق دختر بچه ها با موهای بلند هستم و دوست دارم اگر در رشته ی تحصیلی ام موفق نشدم توی یه شیر خوار گاه کار کنم.

۴-دوست دارم با دیگران ارتباط برقرار کنم.

۵-من دایی شهیدم رو خیلی دوست دارم.

۶-من اهواز و مردمانش رو خیلی دوست دارم.

۷-دوست دارم سالی یکبار حتما برم پابوس امام رضا

۸-من دوست دارم نه تنها ایران رو بلکه تمام دنیا رو با پای خودم بگردم و با آداب و رسوم و ملت ها آشنا بشم.

۹-دوست دارم که در رشته ی مورد نظرم یک شغل بدست بیارم و توی یه جا مشغول به کار بشم. در کل خود کفایی و استقلال و طعم تجربه کردن رو دوست دارم.

۱۰-این جمله رو دوست دارم ((من از هرچه رنگ تعلق پذیرد ٬آزادم)) و همچنین دکتر علی شریعتی رو...

دوست ندارم ها:

۱-همیشه فکر اینکه توی آفریقا یه عده از گرسنگی می میرند و چند کشور اونور تر مردم از بس که دارند جشنواره ی شکلات می گذارند و برای پر کزدن بیکاری گوجه بهم پرتاب می کنند٬آزارم می دهد.

۲-از آدم های ریا کار و چاپلوس متنفرم.

۳-من صدام را دوست ندارم .

۴-من از افرادی که خودشان را از پیغمبر(ص) مسلمانتر می دانند٬بیزارم.

۵-من جنگ را دوست ندارم .

۶-زور گفتن به افراد ناتوان را دوست ندارم.

۷- من آنهایی را که جلو تر از پدر مادرشان راه می روند و تا به یک جایی می رسند گذشته شان را فراموش می کنند٬دوست ندارم.

۸-دوست ندارم که گنهکار از دنیا بروم.

۹-همیشه از شب اول قبر می ترسیدم و الان هم همین طور ..

۱۰-من افرادی را که فکرشان بسته است و با تعصب جلو می روند را دوست ندارم .

.

.

والسلام.


پ ن ۱-خب ... اینا بود چیزای که ما دوستش داریم یا نداریم .

حالا شما رو نمی دونیم...

پ ن ۲-راستش چون دیدیم که این پست یه جور گفتن از علاقه ی شخصی ماست ٬کسی رو دعوت نکردیم تا اونو مجبور به خوندن چیزایی که دوستش داریم بکنیم .هرکس که تشریف می یاره قدمش روی چشم...

..التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مریم و معصومه |